![]() |
![]() |
|
| 98 |
|
www.ArianaNet.com
www.Kabulpress.com
|
|
+ نوشته شده در
2008-Aug-17ساعت 04:20 توسط 1111 |
|
|
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماييم و شما |
|
ای دل چه انديشيدۀ در عذر آن تقصير ها ؟
زان سوی او چندان وفا زين سوی تو چندين جفا زان سوی او چندان کرم، زين سو خلاف و بيش و کم زان سوی او چندان نعم،زين سوی تو چندين خطا زين سوی تو چندين حسد ، چندين خيال و ظنّ بد زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا چندين چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود چندين کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اوليا از بد پشيمان می شوی، الله گويان می شوي آن دم ترا او می کشد تا وا رهاند مر ترا از جرم ترسان می شوی، وز چاه پرسان می شوي آن لحظه ترساننده را با خود نمی بينی چرا؟ گر چشم تو بر بست او چون مهرۀ ! در دست او گاهت بغلتاند چنين گاهت بُبازد در هوا گاهی نهد در طبع تو سودای سيم و زرّ و زن گاهی نهد در جان تو نور خيال مصطفي اين سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان يا بگذرد يا بشکند کشتی درين گردابها چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا بانگ شعيب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش چون شد ز حد ، از آسمان آمد سحر گاهش ندا: « گر مجرمی بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت فردوس خواهی دادمت خامش ، رها کن اين دعا » گفتا:« نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر بقا گر راندۀ آن منظرم، بستست ازو چشم ترم من در جحيم اوليترم جنت نشايد مر مرا جنت مرا بی روی او هم دوزخست و هم عدو من سوختم زين رنگ و بو کو فَرّ انوار بقا ؟ » گفتند: « باری کم گری تا کم نگردد مبصري که چشم نابينا شود چون بگذرد از حد بکا » گفت: « ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمي؟ ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن تا کور گردد آن بصر کو نيست لايق دوست را» اندر جهان هر آدمی باشد فدای يار خود يار يکی انبان خون يار يکی شمس ضيا چون هر کسی در خورد خود ياری گزيد از نيک و بد ما را دريغ آيد که خود فانی کنيم از بهر لا روزی يکی همراه شد با بايزيد اندر رهي پس بايزيدش گفت:«چه پيشه گزيدی ای دغا» گفتا که:«من خربنده ام» پس بايزيدش گفت:«رو» يارب خرش را مرگ ده تا او شود بندۀ خدا |
|
چون نالد اين مسکين که تا رحم آيد آن دلدار را خون بارد اين چشمان که تا بينم من آن گلزار را خورشيد چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم دل حيلتی آموزدم کز سر بگيرم کار را ای عقل کل ذوفنون تعليم فرما يک فسون کز وی بخيزد در درون رحمی نگارين يار را چون نور آن شمع چگل می درنيابد جان و دل کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عيار را جبريل با لطف و رشد عجل سمين را چون چشد اين دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را عنقا که يابد دام کس در پيش آن عنقا مگس ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی اين تار را کو آن مسيح خوش دمی بی واسطه مريم يمی کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشي کو عيسی خنجرکشی دجال بدکردار را تن را سلامت ها ز تو جان را قيامت ها ز تو عيسی علامت ها ز تو وصل قيامت وار را ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لايقی ليکن خمار عاشقی در سر دل خمار را شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را صد که حمايل کاه را صد درد دردی خوار را بينم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده وز شاه جان حاصل شده جان ها در او ديوار را باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را جانی که رو اين سو کند با بايزيد او خو کند يا در سنايی رو کند يا بو دهد عطار را مخدوم جان کز جام او سرمست شد ايام او گاهی که گويی نام او لازم شمر تکرار را عالی خداوند شمس دين تبريز از او جان زمين پرنور چون عرش مکين کو رشک شد انوار را ای صد هزاران آفرين بر ساعت فرخترين کان ناطق روح الامين بگشايد آن اسرار را در پاکی بی مهر و کين در بزم عشق او نشين در پرده منکر ببين آن پرده صد مسمار را |
|
ای خواجه نمی بينی اين روز قيامت را اين يوسف خوبی را اين خوش قد و قامت را ای شيخ نمی بينی اين گوهر شيخی را اين شعشعه نو را اين جاه و جلالت را ای مير نمی بينی اين مملکت جان را اين روضه دولت را اين تخت و سعادت را اين خوشدل و خوش دامن ديوانه تويی يا من درکش قدحی با من بگذار ملامت را ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر انوار جلال تو بدريده ضلالت را چون آب روان ديدی بگذار تيمم را چون عيد وصال آمد بگذار رياضت را گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی در بارکشی يابی آن حسن و ملاحت را خاموش که خاموشی بهتر ز عسل نوشی درسوز عبارت را بگذار اشارت را شمس الحق تبريزی ای مشرق تو جان ها از تابش تو يابد اين شمس حرارت را |
|
من از کجا پند از کجا؟ باده بگردان ساقيا آن جام جان افزای را بر ريز بر جان ، ساقيا بر دست من نه جام جان ، ای دستگير عاشقان دور از لب بيگانگان پيش آر پنهان ، ساقيا نانی بده نان خواره را ، آن طامع بيچاره را آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ، ساقيا ای جان جان جان جان ، ما نامديم از بهر نان برجه ، گدا رويی مکن در بزم سلطان ، ساقيا اول بگير آن جام مه ، بر کفه ی آن پير نه چون مست گردد پير ده رو سوی مستان ، ساقيا رو سخت کن ای مرتجا، مست از کجا شرم از کجا!! ور شرم داری يک قدح بر شرم افشان ، ساقيا بر خيز ای ساقی بيا ، ای دشمن شرم و حيا تا بخت ما خندان شود، پيش آی خندان ، ساقيا |
|
چون نالد اين مسکين که تا رحم آيد آن دلدار را خون بارد اين چشمان که تا بينم من آن گلزار را خورشيد چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم دل حيلتی آموزدم کز سر بگيرم کار را ای عقل کل ذوفنون تعليم فرما يک فسون کز وی بخيزد در درون رحمی نگارين يار را چون نور آن شمع چگل می درنيابد جان و دل کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عيار را جبريل با لطف و رشد عجل سمين را چون چشد اين دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را عنقا که يابد دام کس در پيش آن عنقا مگس ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی اين تار را کو آن مسيح خوش دمی بی واسطه مريم يمی کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشي کو عيسی خنجرکشی دجال بدکردار را تن را سلامت ها ز تو جان را قيامت ها ز تو عيسی علامت ها ز تو وصل قيامت وار را ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لايقی ليکن خمار عاشقی در سر دل خمار را شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را صد که حمايل کاه را صد درد دردی خوار را بينم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده وز شاه جان حاصل شده جان ها در او ديوار را باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را جانی که رو اين سو کند با بايزيد او خو کند يا در سنايی رو کند يا بو دهد عطار را مخدوم جان کز جام او سرمست شد ايام او گاهی که گويی نام او لازم شمر تکرار را عالی خداوند شمس دين تبريز از او جان زمين پرنور چون عرش مکين کو رشک شد انوار را ای صد هزاران آفرين بر ساعت فرخترين کان ناطق روح الامين بگشايد آن اسرار را در پاکی بی مهر و کين در بزم عشق او نشين در پرده منکر ببين آن پرده صد مسمار را |
|
ای نو بهار عاشقان داری خبر از يار ما؟ ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغها ای بادهای خوش نفس عشاق را فرياد رس ای پاكتر از جان و جا آخر كجا بودي؟ كجا؟ ای فتنهِ روم و حبش حيران شدم كين بوی خوش پيراهن يوسف بود يا خود روان مصطفي؟ ای جويبار راستی از جوی يار ماستي بر سينها سيناستی بر جانهايی جان فزا ای قيل و ای قال تو خوش و ای جمله اشكال تو خوش ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر ترا |
|
ای قوم بحج رفته کجاييد کجاييد
معشوق همین جاست بياييد بياييد معشوق تو همسایه ديوار به ديوار در باديه سر گشته شما در چه هواييد گر صورت بی صورت معشوق ببينيد هم حاجی و هم کعبه و هم خانه شماييد صد بار از اين خانه بدان خانه برفتيد يک بار از اين خانه بر اين بام بر آييد گر قصد شما ديدن آن خانه جانست اول رخ آيينه بصيقل بزداييد آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد از خواجه آن خانه نشانه بنماييد کو دسته ای از گُل اگر آن باغ بديديد کو گوهری از جان اگر از بهر خداييد با اينهمه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شماييد گنجيد نهان گشته درين توده پُر خاک چون قرص قمر ز ابر سيه باز بر آييد سلطان جهان مفخر تبريز نمايد اشکال عجايب که شما روح فزاييد |
|
الهی من نميدانم ، به علم خود تو ميدانی
الهی من نميدانم به علم خود تو ميدانی کس شد گدا ، کس شد ابتر ، کس شد پادشاه يک کشور کس برابر به خاکستر ، کسی را تاج سلطانی الهی من نميدانم ، به علم خود تو ميدانی کس صالح ، کس شد گمراه ، کس شد مجنون سوی صحرا روند با منزل ليلا ، به يک عالم پريشانی الهی من نميدانم ، به علم خود تو ميدانی يکی بيدل ، يکی با دل ، يکی دچار صد مشکل يکی با پند آب و گل ، دگر مفتون بسمانی الهی من نميدانم ، به علم خود تو ميدانی |
|
چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگها
تا برکنم از آينه هر منکری من زنگها بر مرکب عشق تو دل ميراند و اين مرکبش در هر قدم ميبگذرد زان سوی جان فرسنگها بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی تا بر سر سنگين دلان از عرش بارد سنگها با اين چنين تابانيت دانی چرا منکر شدند کاين دولت و اقبال را باشد از ايشان ننگها گر نی که کورندی چنين آخر بديدندی چنان آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگها چون از نشاط نور تو کوران همی بينا شوند تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگها اما چو اندر راه تو ناگاه بيخود ميشود هر عقل زيرا رسته شد در سبزه زارت بنگها زين رو هميبينم کسان نالان چو نی وز دل تهی زين رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگها زين رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان زين ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگها اشکستگان را جانها بستست بر اوميد تو تا دانش بيحد تو پيدا کند فرهنگها تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو تا صلح گيرد هر طرف تا محو گردد جنگها تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر پيدا شود در هر جگر در سلسله آهنگها وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبريزی شود هر ذره انگيزندهای هر موی چون سرهنگها
|
|
معشوقه بسامان شد، تا باد چنين بادا!
كفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا! ملكي كه پريشان شد، از شومي شيطان شد باز آنِ سليمان شد، تا باد چنين بادا! ياري كه دلم خستي، در بر رخ ما بستي غمخوارهء ياران شد، تا باد چنين بادا! هم باده جدا خوردي! هم عيش جدا كردي! نك سرده مهمان شد، تا باد چنين بادا! زان طلعت شاهانه، زان مشعلهء خانه هر گوشه چو ميدان شد، تا باد چنين بادا! زان خشم دروغينش، زان شيوهء شيرينش عالم شكرستان شد، تا باد چنين بادا! شب رفت و صبوح آمد، غم رفت و فتوح آمد خورشيد درخشان شد، تا باد چنين بادا! از دولت محزونان، وز همت مجنونان آن سلسله جنبان شد، تا باد چنين بادا! عيد آمد و عيد آمد، ياري كه رميد آمد عيدانه فراوان شد، تا باد چنين بادا! دروي فريدون شد، هم كيسهء قارون شد همكاسهء سلطان شد، تا باد چنين بادا! آن باد هوا را بين، ز افسون لب شيرين با ناي در افغان شد، تا باد چنين بادا! فرعون بدان سختي، با آن همه بدبختي نك موسي عمران شد، تا باد چنين بادا! آن گرگ بدان زشتي، با جهل و فرامشتي نك يوسف كنعان شد، تا باد چنين بادا! شمس الحق تبريزي، از بس كه در آميزي تبريز خراسان شد، تا باد چنين بادا! از اسلم شيطاني، شد نفس تو رباني ابليس مسلمان شد، تا باد چنين بادا! آن ماه چو تابان شد، كونين گلستان شد اشخاص همه جان شد، تا باد چنين بادا! بر روح بر افزودي، تا بود چنين بودي فــــر تو فروزان شد، تا باد چنين بادا! قهرش همه رحمت شد, زهرش همه شربت شد ابرش شكر افشان شد، تا باد چنين بادا! از كاخ چه رنگستش؟ وز شاخ چه تنگستش؟ اين گاو چو قربان شد، تا باد چنين بادا! ارضي چو سمايي شد، مقصود سنايي شد اين بود همه آن شد، تا باد چنين بادا! خاموش كه سر مستم، بر بست كسي دستم انديشه پريشان شد، تا باد چنين بادا! |
|
بخود گفتم پس از چندی فراموشت کنم، کردم |
|
امروز ديدم يار را ، آن رونق هر کار را می شد روان بر آسمان همچون روان مصطفي خورشيد از رويش خجل ، گردون مشبّک همچو دل از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضيا گفتم که: « بنما نردبان تا بر روم بر آسمان » گفتا: « سر تو نردبان، سر را در آور زير پا » چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهي چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هين بيا بر آسمان و بر هوا صد ره پديد آيد ترا بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا |
|
صفحه نخست پروفایل آلبوم عکس دوستان آرشیو پست الکترونیک |
| درباره وبلاگ |
|
98
|
| نوشته های پیشین |
|
Untitled ArianaNet.com ist launched http://news-hot.com/ http://i2ir.com ای عاشقان ای عاشقان امروز ماييم و شما ای دل چه انديشيدۀ در عذر آن تقصير ها؟ |
| بخش ها |
| نویسندگان |
|
jamshed |
| پیوندها |
|
دامنه رایگان دات کام مجله رایگان اینترنتی لینکستان i2ir.com بهترین وبلاگ فارسی قویترین وبلاگ بین المللی |
|
RSS
|